X
تبلیغات
رایتل

شاعرمسلک

دوشنبه 2 مهر 1386 ساعت 22:42

در سوگ «من»

نوشته بود: «راستش من تصمیم گرفته بودم همه‌چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‌کردم. این‌طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه‌چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.»*

افسوس هم فایده‌ای ندارد. این‌طور بار آمده‌ایم که بترسیم و هی از خودمان بکنیم و به دیگران بدهیم. این وسط تنها چیزی که هیچ اهمیتی ندارد، «منِ انسانی» ماست.

* همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها / رضا قاسمی

نظرات (4)
+ م.ب.
قبول.
اما این وسط آیا این <<من انسانی >> ما هیچ اراده و توانایی ای در تغییر این رویه ندارد؟

به نظرم دارد٬ اما باید یک روند آهسته و پیوسته برایش طی کرد.
اگر هم نداشته باشد٬ آنوقت باید در <<من انسانی>> بودنش تآمل کرد.
سه‌شنبه 3 مهر 1386 ساعت 09:00
امتیاز: 0 0
چقدر زیبا ترسها را گفتی. من هم همه این ترسها را دارم .
چهارشنبه 4 مهر 1386 ساعت 06:29
امتیاز: 0 0
+ مهرآوه
یا دیان

یک طوفان کافی است تا همه چیز را به هم بریزد
چهارشنبه 4 مهر 1386 ساعت 14:05
امتیاز: 0 0
سلام سید یه نیمچه وبلاگی داریم سر بزن منور کن نظر یادت نره وفقط از خدا بترس
چهارشنبه 4 مهر 1386 ساعت 20:41
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :