پدری که داشتم، دههی ششم زندگیاش را شروع کرده بود، وقتی من به دنیا آمدم. مادر هم به همین قیاس، کمی کمتر. و تو میدانی که دههی ششم زندگی،
دههی آردها-را-بیخته-و-الک-را-آویخته-بودن است؛ حتی اگر روزی یا شبی
-حتماً شبی!- آتشت تند شده باشد و بچهای پس انداخته باشی. [و قول معروفی
است که تب تند، زود عرق میکند.]
حالا چه میشود کرد با بچهای که نمیفهمد پدر و مادر پیر یعنی چه؟ تازه گیرم که بفهمد، پدر-و-مادر-پیر-داشتن به
خودی خود بدآموزی دارد. اصلاً زندگی با پیرها، با
تاریخ-گذشته-های-کمتوقع-از-باقیماندهی-زندگی یکجور بیخیالی و بیتوجهی
برایت میآورد که ناخودآگاه پیر میشوی، حتی اگر تازه به دنیا آمده باشی.
باعث میشود تو هم -مثل آنها- از زندگیات کمتوقع بشوی. غذا که میخوری،
صرفاً برای رفع گرسنگی بخوری. لباس که میخری، فقط به این فکر کنی که چند
وقت برایت کار میکند. سفر که میروی، تنها برای زیارت و ثواب-جمع-کردن بروی. از لذت زندهی زندگی چیزی
برایت نمیماند. تجربهی لذت را فقط در کتابها و خواب و خیال میبینی و
هیچوقت نمیفهمی کجا میشود بیواسطهاش را پیدا کرد. آینده برایت
بیمعنا میشود، همانطور که برای قدیمیها بیمعناست. قدیمیهایی که فقط
توی گذشته سیر میکنند، یا آیندهی دور از دسترسی به نام قیامت.
اینجوری میشود که یا خیالباف بار
میآیی، یا خاطرهپرست. این است که میگویم زندگی با آنها که از سر زندگی
گذشتهاند، بدآموزی دارد. حالا تو باز بگو ندارد. باز بگو زندگی را خود
آدم میسازد. من که ساخته و پرداختهی این زندگیام، نمیتوانم باور کنم. |