شاعرمسلک
سید هادی حسینی چاوشی
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
موضوع بندی

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 11 بهمن 1388
گفته بودی نگو «تو»

همه‌‌ی این کارها برای بازآمدنِ او بود که تنها یک‌بار به‌هنگام کودکی به آن خانه آمده بود. و آن‌دم که نوذر چرخِ کهنه‌پوش را به نفت آغشته می‌کرد، او در جایی بود. همیشه کسی در جایی هست و ما باید برویم به‌سویِ او، و نمی‌دانیم او کجاست...

من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود، تاکم / محمدرضا صفدری


جمعه 25 دی 1388
طی نگشته کودکی، پیری رسید

پدری که داشتم، دهه‌ی ششم زندگی‌اش را شروع کرده بود، وقتی من به دنیا آمدم. مادر هم به همین قیاس، کمی کمتر. و تو می‌دانی که دهه‌ی ششم زندگی، دهه‌ی آردها-را-بیخته-و-الک-را-آویخته-بودن است؛ حتی اگر روزی یا شبی -حتماً شبی!- آتشت تند شده باشد و بچه‌ای پس انداخته باشی. [و قول معروفی است که تب تند، زود عرق می‌کند.]

حالا چه می‌شود کرد با بچه‌ای که نمی‌فهمد پدر و مادر پیر یعنی چه؟ تازه گیرم که بفهمد، پدر-و-مادر-پیر-داشتن به خودی خود بدآموزی دارد. اصلاً زندگی با پیرها، با تاریخ-گذشته-های-کم‌توقع-از-باقیمانده‌ی-زندگی یک‌جور بی‌خیالی و بی‌توجهی برایت می‌آورد که ناخودآگاه پیر می‌شوی، حتی اگر تازه به دنیا آمده باشی. باعث می‌شود تو هم -مثل آنها- از زندگی‌ات کم‌توقع بشوی. غذا که می‌خوری، صرفاً برای رفع گرسنگی بخوری. لباس که می‌خری، فقط به این فکر کنی که چند وقت برایت کار می‌کند. سفر که می‌روی، تنها برای زیارت و ثواب-جمع-کردن بروی. از لذت زنده‌ی زندگی چیزی برایت نمی‌ماند. تجربه‌ی لذت را فقط در کتاب‌ها و خواب و خیال می‌بینی و هیچ‌وقت نمی‌فهمی کجا می‌شود بی‌واسطه‌اش را پیدا کرد. آینده برایت بی‌معنا می‌شود، همان‌طور که برای قدیمی‌ها بی‌معناست. قدیمی‌هایی که فقط توی گذشته سیر می‌کنند، یا آینده‌ی دور از دسترسی به نام قیامت.

این‌جوری می‌شود که یا خیالباف بار می‌آیی، یا خاطره‌پرست. این است که می‌گویم زندگی با آنها که از سر زندگی گذشته‌اند، بدآموزی دارد. حالا تو باز بگو ندارد. باز بگو زندگی را خود آدم می‌سازد. من که ساخته و پرداخته‌ی این زندگی‌ام، نمی‌توانم باور کنم.


یکشنبه 13 دی 1388
...

... می‌دانم که شبی تاریک در پی است/ و من به چراغ نامت محتاجم


سه شنبه 1 دی 1388
۲۵

وقتی تمام سال‌های کودکی و نوجوانی را تحت تعلیم آموزه‌های «پرهیزکارانه» بوده‌ام و تمرینِ «خودداری» کرده‌ام، چه انتظاری داری که حالا بتوانم دوست‌داشتن‌م را فریاد بزنم؟ چه توقعی داری که بلد باشم علاقه‌ام را ابراز کنم؟ کی این‌ها را یادم داده؟ کِی؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 182318


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها